|
|
|
|
|
*همین روزهاست که آسمان را مچاله کنم,پرت کنم سوی خدا... سرم را می بینم که زیر چکمه های فرشتگان له می شود... و نبودنم قاب می شود در آسمانی که نیست... با این مضمون که خدا دوستت دارد به اندازه ی آسمان!!!
*آیا روزی از راه خواهد رسید... که اگر تلفن با تو کار دارد من پاسخ گویم... و اگر دوستان مرا به شام دعوت کردند تو بروی و... که عشق این است... که مردم ما را با هم اشتباه بگیرند... که ما تا غایت شگفتی به هم شبیهیم... تا مرز فنا شدن در آغوش یکدیگر...!!!
*دلتنگی چه حس بدی ست... تنهایی چه حس بدی ست... کاش پاره ابری می شد دلم ,مهربانی می بارید... کاش شرار نور می شد نگاهم , آشتی می داد... وه که دوست داشتن چه کلام کاملی ست.... و من چقدر دلم تنگ دوست داشتن است...!!!
*دیده برای بستن است ,اندوه برای گریستن!... تا نیایی نمی دانی.... گریان به دیدارم بیا ای یار...گریانتر!... بادهای فراموشی ,پرواز پریشان یادهای کهنه را به دشتهای دور می برد... و گنجشک های شب به زبان سکوت مرثیه می خوانند... در جاده های خار و نمک با پای چاک چاک از شب و از ماه انباشته ام... آیا آن سوی راه کدام سوی ستاره منتظر من است تا با شفاعت نامش از کوچه های مرگ گذر کنم؟!...
*زمزمه ی عشق مرا بشنو... که همدرد آمده ایم برای بازیچه بودن در نزد خدا!... چه خدای بازیگوشی که ناراحتی مه برایش شادی دارد.... می خندد به زخم ما و می گرید بر کفر ما که فراموشی ما نابودش نسازد!!!... از طرف دوست عزیزم ( عضو vafa_710@yahoo.com : (iran-ehda
در آسمان دلم امشب نبض ستاره آرام می زند تا مبادا بشکند خواب کودکی بیقرار را و آشوب کند دل زنی که ادای خواب را در می آورد. امشب همه آرامند. من نیز بسان سکوت پروانه بتو فکر می کنم که آشفته تر از هر خیالی. " ما عاشقیمو با عشق از بند رها شدیم " می دانی این جمله را کجا خواندم؟ روی پر آبی رنگی که در قفس دو مرغ عشق جا مانده بود!!!
معلم پای تخته داد می زد ولی آخر کلاسی ها برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست
معلم
و او پرسید
یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد
و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران
یک اگر با یک برابر بود
یک اگر با یک برابر بود
معلم ناله آسا گفت یک با یک برابر نیست
مطالب دوستانم به زودی دراین صفحه قرار میگیرد.
داني و دانم كه جانم عاقبت از آن توست، پس مزن آتش به جانم چونكه جانم جان توست، گر زني آتش به جانم من بسوزم در رهت، پس از آن هر ذره خاكسترم خواهان توست... **************************** من اهنگ غريب روزگارم... غمي در انتهاي سينه دارم... تمام هستيم يك قلب پاك است... كه ان را زير پايت ميگزارم... نه تو مي ماني و نه اندوه... و نه هيچيك از مردم اين آبادي... به حباب نگران لب يك رود قسم... و به كوتاهي آن لحضه شادي كه گذشت. غصه هم خواهد رفت. آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند. گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي. با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد. گفتمش تصويري از ليلي و مجنون را بكش. عكس حيدر در كنار حضرت زهرا كشيد. گفتمش بر روي كاغذ عشق را تصوير كن. در بيابان بلا تصويري از سقا كشيد گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم. گريه كرد آهي كشيد و زينب كبری كشيد از طرف دوست عزیزم ( عضو ashkmehr_13@yahoo.com : (iran-ehda ساده است ستایش گلی , چیدنش و از یاد بردن اینکه آبش باید داد
وقتی کمتر سزاوارم به من مهر بورز آخر آن زمان بیشتر نیازمند محبتم
برای رسیدن به تو رسم خطوط متقاطع را برگزیدم اما افسوس که جای من بعد از نقطه برخورد بود
نمیگویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد اور رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش
با بهترین ارزوها
کتایون
از طرف دوست عزیزم ( عضو katayoon_p@yahoo.com: (iran-ehda
هیچ گاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم
اگر غروب زندگی من طلوع زندگی تو باشد من آن غروب را دوست دارم
اگر زیستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم
من برای سالها مینویسم, سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود!
آزادی ماه است که او را پایبند میکند ,آسمان هرگز برای ماه تله نمی گذارد
از طرف دوست عزیزم ( عضو katayoon_p@yahoo.com: (iran-ehda
حرفم نه از جنس باران است و نه از جنس سنگ..
:حرف من ساده همين است
بيا تا دست هم را بگيريم و در روح زمان غرق شويم بيا تکراره ما را، تاريخ به نظاره بنشيند. . . . نه من تکرار تورا و تو مرا بيا تا بدانيم
..... به فهم برسيم
....به شعور و درک يک ذره
بيا مهر هر کسي نباشيم
.در دست کسي نرقصيم
خود را بيابيم در ذره ذره خود
احساس سرد و سخت مهر را به گرماي دوست داشتن بدل کنيم بيا بخواهيم... بشناسيم...بگوييم و نخنديم بگوييم دختر همسايه چرا چشمانش دگر..... آب بازي صداقت را در حوض اخلاص ميبيند.!!! اما به او نخنديم
بگوييم چرا پسر همسايه دستانش در حسرت نان تاول زده....اما به او نخنديم بيا وقتي که از خيابان عبور مي کنيم.... بي احساس باشيم تا تلخي ها را نبينيم و فکر نکنيم به پنجره اي که رو به فردا باز نمي شود....اينها آرامش مارا مخدوش مي کند ببين هوا آبستن باران است و ابر آماس از نباريدن بيا مثل ماهي دل به دريا بزنيم..... بيا شنا کنيم هرچند عابري آن دورها مارا مسخره خواهد کرد از طرف دوست عزیزم ( عضو ziba.kashkouli@gmail.com: (iran-ehda |
||